تبليغاتX
☠ ❣☠ما دوتا ☠.❣☠

☠ ❣☠ما دوتا ☠.❣☠

☻☠☠☠☠☻

باز محــــــــــــــــــــرم آمد و دلهـــا به خــــــون نشســت....

خوب گوش کن. می شنوی؟!
انگار از دور دست ها صدایی می رسد. صدایی محزون و غریب
نه...! انگار صدا آنقدرها هم دور نیست. همین نزدیکی هاست. خوب گوش کن ببین می شنوی چه می گوید؟

"من برای اصلاح دین جدم و احیای امر به معروف و نهی از منکر قیام کردم"


این صدا چقدر آشناست. انگار که سالهای سال است هر شب و روز در گوشم زمزمه می شود و گویی که خوب صاحبش را می شناسم.

دوباره گوش کن. صدا نزدیک تر می شود. دقت کن ببین می شناسی صدا از کیست؟

"اگر دین جدم پیامبر(ص) جز با كشته شدن من استوار نمیشود، پس ای شمشیرها مرا دریابید"


نمی دانم. صدا برایم آشناست اما این حرفها را نمی فهمم. نمی شناسم این حرفها از کیست!

الله اکبر! برادر این صدای حسین(ع) است!

حسین؟ حسین کیست؟ كدام حسین را می گویی؟!

آهان، فهمیدم. همان حسین را میگویی که هر سال به بهانه محرمش، مشکی می پوشیم و صبح تا شب و شب تا سحر، سینه برایش می زنیم و عزاداری اش می کنیم.

همان که مداحان و مرثیه خوانان، حسین زهرا می خوانندش و از روضه ها و دردها و مصیبت هایش ناله سر میدهند.
همان که گفته اند با 72 تن از یارانش و با خاندان و اهل بیتش، در کربلا وارد شد و در برابر سپاه یزید ایستاد و جنگید و با لب تشنه شهید شد.

همان که... !
آری صدا را می شناسم. می گویند که حسین خیلی غریب بود. مظلوم و بی یار و یاور بود. الحق که چه سرگذشت تلخ و دردناکی داشت این حسین. باید سالهای سال برایش عزاداری کنیم و نوحه سر دهیم و سیه بپوشیم و بر سر و سینه زنیم. جانم به فدای حسین(ع) که پس از گذشت چهارده قرن هنوز هم مظلوم است!


سلام دوســـــــــــتان گل!

خیلی دوست داشتم زود تر این ها بیام و اپ کنم

ولی نشد!

آخه درسا دیگه فرصت اپ کردن رو به آدم نمی دن...

می خوام عکس درنا کوچولومو که حدودا 2 هفته ای می شه که پیداش کردم براتون بذارم

اخه 4 روزی فرار کرده بود و تو خونه ما عزا بود!

قابل توجه کسانی که نمی دونن:

درنا یه طوطیه!

خیلی هم نازه!

نیگااااااااا!

پایین رو می گم

اینم نگاه کنین...

وقتی م خوایم ازش عکس بگیریم یه ژست های خوشملی می گیــــــــــــــــــــــره!

نظرتون راجع جووجووووولیم چیه؟

از این به بعد می خوام بیش تر ازش عکس بذارم

خوب دیگه بای بای

بعدا نوشت:

فردا یعنی 20 آذر تولدمه!

یعنی فردا 16 ساله می شم!!;;)








+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 3:13 بعد از ظهر  توسط آنی و جودی  | 

××× اگر موبایل نبود... ××× (جودی)

سلام.

خوبین؟

چه خبرا؟؟

امروز با دوستم رفته بودیم کنار دریا،دوچرخه سواری.

خیلی خوش گذشت،جاتون رنگ رنگی.

هوای بوشهر خیلی خوب شده، یعنی قابل تحمله.

 

مطلب:

* * * اگر موبایل نبود... * * *

بیایید برگردیم به سال های قبل از ۱۳۷۲، وقتی هنوز در ایران موبایل نبود.

از خانه بیرون می آییم و هیچ نگران نیستیم که موبایل را در خانه جا گذاشتیم یا گوشی مان شارژ دارد یا نه؟ بعد در هیاهوی خیابان نگران نشنیدن زنگ تلفن نیستیم و هی گوشی را چک نمی کنیم و ... .

مترو که نیست.حالا در تاکسی هستیم. هیچ کسی گوشی توی گوشش نیست تا خودش موسیقی بشنود و شما صدای وزوز! همه مسافرها هم زمان با موبایل صحبت نمی کنند و شما مجبور نیستید چیزی از وقت آرایشگاه و قرار کاری یا سیمان ها و ساختمان نیمه کاره این آدم ها بدانید.

هیچ تصادفی به خاطر حرف زدن با تلفن همراه اتفاق نمی افتد. هیچ زنگ اعصاب خردکنی روی هیچ گوشی ای نیست. اما در عوض جلوی باجه های تلفن قیامت است.

در مطب هیچ دکتری و در هیچ بانک و شرکتی ننوشته ((لطفا گوشی تلفن همراه خود را خاموش کنید)) و در مدرسه هم از شما نمی خواهند که با خود تلفن نیاورید.

بلوتوث نیست.نگران فیلم هایتان نباشید.هیچ هکری نمی تواند دفترچه تلفن شما را هک کند. مگر خودتان دفترچه کاغذیتان را گم کنید.

حالا سر قرار رسیده اید.شما و مادر آن قدر منتظر خاله می مانید که علف زیر پایتان سبز می شود. خاله آن سوی میدان هفت تیر ایستاده و شما این سو. هیچ تلفن همراهی هم ندارید که بالاخره همدیگر را ببینید. حالا هی دنبال هم بگردید... .

<<>>

اولین تماس تلفن همراه در کشور ما ۱۹ مرداد ماه سال ۱۳۷۲ برقرار شد. این اتفاق بیست سال بعد از اولین تماس غیر تجاری تلفن همراه در دنیا افتاد که در سال ۱۹۷۳ توسط دکتر مارتین انجام گرفت.

* * * * *

دوستون دارم.

بای بای.

نقاط سیاه را در این شکل بشمار.

چند تا بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389ساعت 0:6 قبل از ظهر  توسط آنی و جودی  | 

مثه ســـــــــــــــــــــــــالاد مخلوط«آنی»

سلاااام

الان خیلییییییییی دلم می خواد با یه نفر بحرفم!

ولی هیچ کس نیست....

یاهو مسنجرم هم قاطی کرده(به سلامتی!)نمی تونم با دوستام بچتم!
دیگه گفتم این همه دوست خوف دارم بیام وبم رو به روز کنم و باهاشون بحرفم

تا الان مدرسه خیلی خوب بوده.کلا امسال با انگیزه ترم!

بیش تر درس می خونم....احساس می کنم یه نیرویی داره منو به طرف هدفم می بره و این خیلییییییی خوبه!

من اصلا ریاضیم خوب نیست ولی جای تعجبه که امسال نمرات خوبی از این درس می گیرم(فکرکنم کار همون نیروهه باشه!)

امروز امتحان دین و زندگی داشتیم.فکر کنم کامل می گیرم...

می دونین چیه!؟

اگه خدا بخواد ساله دیگه دوس دارم برم نمونه.من راهنمایی هم نمونه بودم ولی واسه دبیرستان نمونه نخوندم و الان می فهمم که نمونه چقدر با مدرسه عادی تفاوت داره!

از اینا بگذریم...

هوای بوشهر الان معتدله!

حداقل عرق نمی کنیم

ببخشید اگه نوشته هام زیاد انرژی زا نیست آخه خیلی خستم!

تااااااااااااااازه امشب کلاس زبان دارم.

یه ترمه دیگه مونده تموم کنم

حدودا 5 سالی می شه که می رم کلاس زبان

بعدش می خوام برم کلاس گیتار.

به نظرتون چطوره؟

من پیانو رو خیلی دوس دارم ولی می گن چون بوشهر شرجی داره هواش پیانو زود خراب می شه!می بینین شانسو!؟

بچه ها امار کسایی که می خوان لینک شن از دستم در رفته.دارم قاطی می کنم!

لطف کنین تو نظرتون بگین که لینکتون نکردم.باشه؟

خوب دیگه!

اینم یه سری عکس ایمو:


چند تا از جمله هایی که دوست دارم:

5حقیقت در مورد زندگی :

1 – تو نمیتونی همه دندوناتو با زبونت لمس کنی.

2 – همه احمق ها بعد از خواندن حقیقت اول اون رو امتحان میکنند.

3 – حقیقت اول یه دروغه.

4 – الان تو لبخند زدی چون احمقی.

و.....


لیلی شدم مجنون شدی ، شیرین شدم فرهاد شدی ، حوا شدم بعید میدونم آدم بشی .

در آخر هم....


دوستت دارم بی کلک کوچولوی مارمولک ، دوستت دارم یه خورده قد یه سوسک مرده.


همتون رو دوست دارم!

بای بای

بعدا نوشت:

بچه ها یکی از دوستان ازم خواسته که بگم به وبلاگش سر بزنین:

http://www.selvan.blogfa.com/




+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 4:40 بعد از ظهر  توسط آنی و جودی  | 

***<<<؟!؟ 24 ساعت از زندگی پسرا ؟!؟>>>*** (((جودی)))

سلام.

خوبین؟؟؟

من که خیلی سرم شلوغه!!!

از صبح تا شب درس می خونم!!!

شما چه طور؟؟؟

 

***<<<؟!؟ 24 ساعت از زندگی پسرا ؟!؟>>>***

 

صبح: تو رخت خواب…..

9 صبح: یکم وول میخوره  یه لنگه از پاشو از زیر پتو میده بیرون کفش های مارک دارش هنوز پاشه از پارتی دیشب اومده زحمت در آوردنشم نکشیده…. 

10 صبح: مامان در و باز میکنه میبینه پسرش خوابه(الهی مادر فدات شه بچه ام تا صبح خونه دوستش کارای پایان نامه اش رو میدیده گناه داره صداش نکنم یکم دیگه بخوابه!)

11 صبح : از جا میپره سمت دستشویی………….(اگه نه که باز خوابه)

12 صبح یا ظهر: موبایلشو میبینه 99 تا میس کال  199 تا اس ام اس سرش گیج میره سونیا - رزا- سارا-بهناز -نازی-ژیلا- الناز- بیتا و………اقدس و شوکت هم آخریاشن اوه باز زنگ میخوره؟ سایلنت بهترین راه حله!

میشه یه ساعت دیگه هم خوابید!

1 ظهر: مامان اومد دم در باز خوابه؟ پسر گلم  علی جان بیدار شو مادر لنگه ظهر پاشو ضعف می کنیا! خوشگلم مامانت قوربونه ابروهای شمشیریت بره ….علی جاااااان عللللللللللللی (پتو رو میکشه)….ا…مامان!! بزار بخوابم  پاشو دیگه پرتش میکنه

2 ظهر:ماماااااااااااااان …..ناهار

3 ظهر:مامااااان جورابام کو؟

4عصر: مامااااااااااان ….سوییچ؟؟

5 عصر: اولین اتو…(مسافرکشی صلواتی پسرا بیشتر برا ثوابش این عمل انسان دوستانه رو انجام میدن)

6 عصر:به دستور مامان میره دنبال آبجی کوچیکه کلاس زبان البته این کار هم فقط از روی علاقه به خواهر انجام میده نه برای دید زنی چشم ها مثل چراغ پلیس میگرده که کسی از قلم نیوفته البته این کار هم برای نظارت وحس انسان دوستی انجام میده و فقط کافیه یک پسر 10 ساله بیاد بیرون از کلاس خواهر پشت کنکوریشو خفه میکنه که ..آره کلاس مختلطه تو هم این همه کلاس حتما باید بیای اینجا! حالا باشه خونه حسابتو میرسم به لیدا بگو بیاد برسونیمش دیر وقته زشته..(داداش آخه اون که خونه اش 2ساعت با ما فاصله است….امان از این خواهر ها که درد برادراشونو نمی فهمن نمی دونن برادر ضون بیچاره کمک و امداد…)

7 عصر: لیدا خانم شما تشنه تون نیست آبجی؟ تو چی؟ با یه آب زرشک چطورین؟
(زود خودش میخوره دوتا هم میاره میده به خواهرش و لیدا جون سریع راه میوفته یه ترمز شدید که لیدا جان نیازمند به دستمال کاغذی علی آقا هم که نقشه اش گرفت دستمال حاوی شماره موبایل رو تقدیم میکنه ….)با یه عالمه شرمندگی لیدا که خشکش زده ترجیح میده با مانتوش پاک کنه …

8 غروب: دم خونه لیدا و لحظه فراق ….چه زود دیر می شود….!!!

9 شب: آقا این خانم برسونین به این آدرس با آژانس خواهرو پیچوند…..

10شب: یه مهمونی کوچیک طرفای کامرانیه حیلی خلوت فقط از دور شبیه تظاهرات میمونه…

2شب:مادر کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت …. چقدر برای پایان نامه ات زحمت میکشی دیگه جون نمونده برات بیا یه لقمه غذا بخور جون بگیری؟ نه مامان خسته ام با لباس تو رختخواب ولو میشه (مادر: الهی مادرت بمیره باز بی غذا خوابید خدا لعنت کنه هر چی دانشگاه بچه های مردم اسیرن برا یه درس هر شب تحقیق!!!)

 

اگه تکراری بود به بزرگی خودتون ببخشید.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مهر 1389ساعت 5:23 بعد از ظهر  توسط آنی و جودی  | 

پیام بازرگانی!(آنی و جودی)

سلااااااااااااااااااااااااااام بچه ها!

روز دخمل رو به همه ی دخملا تبریک می گیم!

پسرا دلشووووووووووووووووووون بسووووووووووووووووووزه!

روز پسر نداریم اما روز دخمل داریم

خوب دیگه همین!

فقط خواستیم یه پیام بازرگانی داده باشیم

BoOOooo00oooSssS

بای بای

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مهر 1389ساعت 9:8 بعد از ظهر  توسط آنی و جودی  |